قبل تر ها اینجا آبادی دل انگیزی بود ... نهر شهود جاری بود بین سطرهاش ... و عشق موج میزد پس هر کلمه ... یادگاری یک دوست که برای من دنیای دیگری ساخت با بودنش .... و اینجا دفتر خاطرات او بود .. و یک روز تصمیم گرفت بسوزاندش ... و نمی دانست ... من عادت کرده ام به داشتنش ... و نمی دانست ... امیدوارم خودخواهی من دلگیرش نکند ... فقط خواستم بداند دوستش دارم ... و دلم برای خاکستر خاطراتش هم تنگ می شود گاهی ... عبور اینجا نام اوست ... کاش بیاید و گهگاه بنویسد... که دلم یک ذره شده برای نوشته هایش ...

نوشته شده توسط ای کاش تو باشی در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
|